محمد رضا واليزاده معجزى

626

تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )

خبر نهضت سالار الدوله حكومت بختيارىها را منقلب و متزلزل ساخت . امير مفخم « 1 » از لرستان و مرتضى قلى خان صمصام نظام از ملاير بدون اين‌كه مصادف با پيش‌آمدهاى سويى بشوند ، از مركز حكمرانى خود حركت و در سلطان‌آباد عراق كه شاهزاده احمد ميرزا عضد السلطان در آن‌جا حاكم بود ، به‌هم پيوسته و براى كسب دستور رهسپار تهران گرديدند . سالار الدوله خبر نهضت خود و برادرش محمد على ميرزا را كه او هم از راه روسيه وارد خاك تركمان‌نشين شمال ايران شده بود ، به سمع عموم رسانده و تمام رؤسا و سركردگان لرستان و هواخواهان خود را از تيپ شاهزادگان و اعيان به يارى طلبيد . من‌جمله نامه‌اى به خط خودش به شاهزاده احتشام الدوله حاكم سلسله و دلفان به مضمون زير نوشت كه چون هم جنبه تاريخى دارد و هم نمونه‌اى از سبك نگارش‌نويسى مرحوم سالار الدوله است ، چند فرازى از آن‌كه در دسترس بود ، نوشته شد . نامه سالار الدوله به شاهزاده احتشام الدوله : " نور چشم اعز ارجمند كامكار شاهزاده احتشام الدوله . آسمان چرخى زد و گردون وارونه گرديد شب هجران به سر آمد و روز انتظار به سر رسيد . منت خداى را كه بىمنت مخلوق مقاصد و مكنونات خاطرم را برآورد . آنچه را كه در پرده غيب بود به عرصه شهود و بروز رسانيد . " بعد از چند فراز ديگر از اين عبارات سليس و ساده مژده نهضت خود را با قواى كافى به او داده بود كه او هم به نوبهء خود تا آن‌جا كه در حيز قدرت دارد براى اعاده قدرت سلسله قاجاريه فعاليت نمايد . بعد از چند روز اردوى نظر على خان امير اشرف با جمعيت طرهان و دلفان به بخش اليشتر وارد شد . امير العشاير صيد مهدى خان رئيس طوايف سلسله و ساير خوانين حسنوند فخرجانى

--> ( 1 ) . از هوش و فراست مرحوم امير مفخم بختيارى مطلبى نقل مىكنند كه درخور بسى شگفتى است و از نظر تنوع آن را در اين حاشيه مىنگارد : به قرارى كه معمرين نقل مىكنند ، مرحوم امير مفخم از گوش كر بوده ، ولى در روز و در روشنايى چراغ از راه حركات لب‌ها مكالمات را بدون احتياج به تكرار مطالب و اعاده سخن مىشنيده است . مرحوم رئيس ياور كه از كدخدايان فهميده و تاريخدان كره‌گاه بود ، نقل كرده است كه امير مفخم او را دنبال مطلب بسيار محرمانه‌اى فرستاد كه در گرفتن پاسخ تعجيل بسيار داشته و به‌همين ملاحظه رئيس ياور شبانه جواب مطلب را بايستى به او برساند . موقعى كه رئيس ياور جواب را مىگيرد امير مفخم مهمان امام‌جمعه بود . رئيس ياور وارد اطاق شده ، تعظيم مىكند و به امير مىفهماند كه حامل جواب است و امير فورا از مجلس بيرون آمده ، وارد دالان تاريك‌خانه امام‌جمعه مىشود و به رئيس ياور مىگويد : " جواب مطلب را شمرده و با تأنى بگو " . بعد با انگشت انتهاى ريش بلند رئيس ياور را مىگيرد و تمام جواب را بدون كم و زياد از حركات فك او مىفهمد .